جناب شیخ محمد سعید نقشیندی در ایام جوانی

ای طبیب قلب بیمارم کجایی
ای به عشقت من گرفتارم کجایی
تا به کی با یاد شیرینت نشینم
ای عزیزم زرد رخسارم کجایی
هر شبی با درد عشقت ناله دارم
ای فدایت من دل افگارم کجایی
روز وصلت کی رسد ای شمس رخشان
من تو را دارم تو ای یارم کجایی
جرعه ای زان جام می بر من بنوشان
من دگر مجنون بازارم کجایی
(هاشمی) گر عاشقت شد ای (سعیدا)
گوید او ای شمس و دلدارم کجایی
چند دو بیتی در مدح امام العارفین حضرت شیخ محمد سعید نقشبندی (رو حی فداه)
(۱)
زعشقت من بسی بیداد کردم
چو مجنونی هزاران داد کردم
که ای جانا چه داری با دل ما
سحر تا شب همی فریاد کردم
(۲)
به یادت هر شبی هم خانه گشتم
بدیـدم روی تو دیـوانه گشتم
چو دیدم شمع رخسارت عزیزم
به دورش من چو یک پروانه گشتم
(۳)
زدوریت چه رنجی من کشیدم
ترا دید م به آرزو رسیدم
چه غوغایی در این قلبم به پا شد
از آن روزی که من روی تو دیدم
اشعار از جناب مستطاب ماموستا سید فاروق هاشمی محمدی متخلص به (فاروق هاشمی)
ای نور رخت در دل هر ذره هویدا
با یاد تو هر شب شده ام عاشق و شیدا
عشقت زازل در دل من بوده و بوده
ای من به فدایت بشوم خوش قد و بالا
چون نرگس شهلای دل انگیز تو دیدم
جانم زتنم گشت جدا ای گل زیبا
گر من شده ام عاشق و دیوانه رویت
با یاد توام مست توام مهوش رعنا
گر یاد سعیدت به دلم آتشی افروخت
از آتش عشقت بکنم ناله و غوغا
فاروق دراین ره دل وجانش به توداده
ای نور سما شمس هدی شاه سعیدا
در رهت من دین و دنیا باختم
جامه ای از عشق پاکت ساختم
من نفهمیدم که در این راه عشق
با چه چیزی سوی دلبر تاختم
عاقبت در راهت ای آرام جان
طوق عشقت گردنم انداختم
گر هزاران بار سویت آمدم
باز هم این راه را نشناختم
بایدا با کاملی چون شاه سعید
در رهت جانانه من می تاختم
هاشمی صد بار گوید با نیاز
جامه ای از عشق پاکت ساختم

چنان که قبل از این هم در بخش های قبلی از زندگانی حضرت پیر سخن گفته ایم اما به مناسبت سالگرد وفات ایشان به طور اختصار باری دیگر زندگانی این شیخ بزرگوار را مرور میکنیم .
عارف برگزیده و پیر به حق رسیده شیخ محمد عثمان فرزند شیخ محمد علاءالدین فرزند شاه عمر ضیاءالدین فرزند قطب العارفین شیخ عثمان سراج الدین نقشبندی تویلی است.
وي در همان سنين كودكي به همراه برادرش مولانا خالد به تحصيل علوم ديني پرداخت و از پنج سالگي در حلقه ختم صوفيان نيز حاضر بود.
ادبيات عرب و فارسي را در مدارس ديني بياره و دورود شريف آموخت و قرائت قرآن را از قاري مشهور مصري, شيخ مصطفي اسماعيل و تفسير قرآن را از علامه سيد حسين طاربوغي فرا گرفت.
پس از مدتي شيخ علاءالدين دار فاني را وداع گفت و بنابر وصيت ايشان, شيخ بر مسند ارشاد نشست. در سال1373 هجري قمري مطابق1337 هجري شمسي و1958 ميلادي بعلت آشفتگي اوضاع سياسي عراق, شيخ دوباره به دورود ايران بازگشت و تا سال 1400 هجري قمري در كمال محبوبيت به ارشاد و راهنمايي مردم پرداخت.
شيخ در اين مدت, مسافرت هاي متعددي به اطراف داشت كه يكي از آنها, سفر پرخير و بركت ايشان در پاييز 1346 هجري شمسي بر تركان صحرا و ديدار وي از مريدان و دلباختگانش بود.
پس از انقلاب اسلامي ايران و به سبب آشفتگي مرزهاي غربي كشور, شيخ در سال 1358 هـ .ش دوباره به بياره بازگشت.
با شروع جنگ ايران و عراق, به بغداد و سپس به عمّان نقل مكان كرد. مدتي مهمان اردن هاشمي بود. سپس به استانبول تركيه هجرت كرده و تا زمان رحلت, همانجا مشغول ارشاد و راهنمايي مردم شد.
شيخ محمد عثمان سراج الدين نقشبندي ثاني, سر انجام پس از عمري طولاني در راه ارشاد و تربيت مريدان, در نخستين ساعات بامداد روز پنجشنبه 21 رمضان المبارك بسال 1417 هجري قمري مطابق 11/11/1375هجري شمسي و 31 ژانويه 1997 ميلادي در كمال آرامش جان به جان آفرين تسليم كرده و دارفاني را وداع گفت.
اشعاری از حضرت شیخ محمد عثمان (قدس سره)
در هر خم گیسوی تو صد سحر فزون است
دلها همه از ناوک تو غرقه خون است
از حال من خسته مپرسید که چون است
بی هوشیم از دست دل زار و زبون است
گه عاقل و گه مست و گهی شور جنون است
...
یا رب چه قیامت شده برپا که زهر سو
صد دل شده دیوانه از آن نرگس جادو؟
شیداست جهان از اثر خال و خط او
از داغ فراق قد دلدار جفا جو
الف قد عشاق مثال خم نون است
...
یارا گهرا عشوه گرا شوخ زمانا
سروا قمرا سیم تنا پسته دهانا
تا کی ببری از دل من صبر و توانا؟
از حسرت لعل لب میگون تو جانا
هر ساعتم از چشم روان چشمه خون است
...
بنگر که دل شیفته را عشق تو چون کرد
بر همزد و در به در و زار و زبون کرد
محرم زهر انجمن و عقل و فنون کرد
عشقت زکفم رشته تدبیر برون کرد
دلبسته به تقدیر و ندانیم که چون است
...
تا کی من بیدل زغمت واله و حیران
سرگشته ؤ آشفته شوم مست و پریشان؟
چون بلبل سودایی کمال است به افغان
مرغ دل کوکب زدل سینه نالان
فریاد و فغانش زفلک رفته برون است

مختصری از شرح حال مولانا خالد نقشبندی :
مولانا خالد مشهور به شیخ مولانا فرزند شیخ علاء الدین وبرادر تنی شیخ محمد عثمان است . وی یکسال پس از برادر در سال 1276 ه ش. در روستای صفی آباد واقع در شهرستان جوانرود به دنیا آمد .
تحصیل را همزمان با برادر از کودکی و به صلاح پدر آغاز کرد. پس از طی مراحل تحصیل باز هم همراه با محمد عثمان در خدمت پدر به کسب و سلوک در طریقت پرداخت . در زمان پدر در بیاره و دورود در اداره امور مدارس و خانقاه آنجا ها به آنان کمک میکرد و در همین سالها به علت اجتهار و احترام مذهبی که یافته بود از طرف مردم شهر حلبچه به نمایندگی مجلس شورای ملی عراق انتخاب شد و دو دوره در مجلس بود .
در سال 1324 شمسی به ایران و دورود برگشت و از آن تاریخ تا وقوع انقلاب اسلامی ملت ایران در این کشور باقی ماند . وی در ایام اقامت در کردستان ایران به امور دینی و طریقه و کشاورزی و طبا بت سنتی دندانسازی و غیره می پرداخت و برای سر کشی از مریدان نقشبندی به مسافرت های مختلف می رفت . شیخ خالد پس از انقلاب به بیاره در عراق و از آن پس به سلیمانیه رفت و در آنجا اقامت گزید و به امور طریقه و خدمت به مریدان علاقمندان و علما ادامه داد . شیخ مولانا در سال 1372 شمسی به ایران برگشت و در شهر سنندج ساکن شد تا آنجا که در ساعتهای آغازین روز چهار شنبه 20 ماه مبارک رمضان 1417 هجری قمری برابر با 10 بهمن 1375 شمسی در همان شهر در خانه محل سکونت خود دار فانی را وداع گفت .
روحش شاد و یادش گرامی باد .
نامه تسلیت استاد شیخ محمد سعید نقشبندی به بازماندگان و مریدان شیخ مولانا سراج الدینی به مناسبت وفات ایشان در شب 11 بهمن 1375 .
بسمه سبحانه و تعالی
انا لله و انا الیه راجعون
رحلت مرحوم مبرور حضرت شیخ مولانا (قدس سره ) از این منزل ناسوتی به مقام و مکان ملکوتی برای جامعه اهل دین و عرفان ضایعه ای بس قوی و جبران ناپذیر است وی رحمت الله شاد و آزاد به سوی ملاء اعلی پرواز کرده و پیش آبا و اجداد کرام خویش رفته و ما ها را در این زندان همه شر و فساد گذاشته است این برای هر مومنی موجب غم و عزاست تا چه رسد به خویشان و اقوام خود ایشان که معلوم است . خداوند او را به درجات عالیه برساند و جناب حضرت شیخ عثمان را طول عمر قرین ارشاد و هدایت چنانچه از طفولیت تا حال به وی عطا فرموده عطا فرماید آمین .
قطعه شعری از پیر دستگیر قطب زمان حضرت شاه محمد عثمان سراج الدین ثانی (قدس سره )

اگـر لیلای من باری نقاب از روی بـردارد
بسـی عابد به مـجنونی زخـلوتگه بدر آرد
به محشـر کشته چشمش شهـید عشـق را گویند
خجالت آن کسی یابد که از تیرش حذر دارد